اوج و فرود

سپتامبر 22, 2011

تا حالا چندین بار برام این مسئله اثبات شده، ولی خودم همش یادم میره و باید برای خودم یاداوری کنم دائم. تغییرای زندگی آدم ممکنه در طول زمان اتفاق بیافته، یا اینکه خیلی سریع و یکی دو روزه باشه. یعنی فاصله یه اوج تا یه فرود ممکنه حتی چندین ساعت باشه. خیلی وقتا آدم حواسش نیست درست حسابی.  وقتی تو ذلت و بدبختی و بیچارگیه فکر میکنه که تمام عمر تو همین بدبختی میمونه، و یا وقتی که داره میمیره از خوشی فکر کنه دیگه همه چی درست شد و راحت شدم و خلاص!

منتها چه اون بدبختیه و چه اون خوشیه موقته و همیشه آدم از یه حالتی میره به حالت دیگه و همش بستگی به تصمیماییه که میگیره و کارایی که میکنه داره. نکته احمقانه ایه ولی لازمه که هم تو اون اوجه و هم تو اون فروده آدم هی یاداوری کنه به خودش که  اوهوی موقته این، میگذره.

واسه همین وقتی که خیلی دیگه احساس بدبختی میکنی، لازمه که باور کنی که میشه وضعو عوض کرد، و باید بلند شد و ماتخت گشاد رو جمع کرد و یه قدم رو بذاری جلوی قدم بعدی.  یه جا خوندم که اگه فکر میکنید چیزی یا شرایطی سد راهتونه برای رسیدن به خواسته تون عوضش کنید! یاحداققل برای برداشتنش سعی کنید. اگه فکر میکنید تغییری تو خودتون اعتماد به نفستون رو زیاد میکنه، انجامش بدین. این طوری از جلوی چشمتون میره کنار و میتونین به بقیه اش فکر کنید.

از اون طرف هم موفقیت ها و ذوق مرگی ها فوقش یکی دو روزآدمو سرحال نگه میداره. بعد دوره اش تموم میشه و باید حواست باشه کاری نکنی که بعدن پشیمون شی و کاسه چه کنم دست بگیری.

واسه همین وقتی میگن نگران نباش اوضاع بهتر میشه، همون طور نگران هم باش چون اوضاع ممکنه بدتر هم بشه.

با شما نیستم که زندگیتون رو برنامه است و آدم حسابی این. با خودمم. میخوام جلو چشمم باشه لااقل بعدن که دوباره خونمش به خودم یاداوری کرده باشم.

پی نوشت: چند وقت پیش این مطلبه رو به صورت اتفاقی دوباره دیدم. چه بدبخت بودم من. راحت شدم.

پی نوشت دو: چه حوصله ای داشتم و چقدر مینوشتم یه زمانی. اون موقع ها بیکار و افسرده بودم و خلاقیتم زیاد بود. الان مشغول و شادم و خلاقیتم نم کشیده. خلاقیت گویا با افسردگی و بیکاری رابطه مستقیم داره. کاش برعکس بود.

پی نوشت سه: جدیدن یاد گرفتم اگه میخوام کاری بکنم همون موقع انجامش بدم و نذارمش برای بعدن. یه بیست و هفت هشت سالی طول کشید یاد بگیرم اینو. یادمه قبلنا یه لیست داشتم از کارایی که بعدن باید بکنم و کلی لیسته همیشه رو اعصاب بود. بعد هی هیچ کاری نمیکردم و یهو همه رو همزمان بدو بدو میرسیدم بهشون. الان حدیدن همه کارا رو همون موقع میکنم. چند روز پیش خودم تعجب کردم از این همه آدم حسابی شدنم. وقت کمتر دارم، ولی به کارام بیشتر میرسم.

دندون پزشکی

سپتامبر 16, 2011

همیشه از دندون پزشکی رفتن بدم میومد. یعنی اونقد که حتی از جلوش که رد میشدیم با شنیدن صدای اون مته هه چندشم میشد و تمام موهای تنم سیخ میشد. همیشه. واسه همین فکر کنم از دوازده سیزده سالگی که با زور اصرار و التماس و گول خوردگی رفتم دندون پزشکی دیگه نرفته بودم تا الان و یه جوراییم امیدوار بودم که به این زودی ها هم لازم نباشه برم.

واسه همین یه دو سه ماه پیش که این دندون تهیه شروع کرد به وز وز کردن و سیخونک زدن گفتم محلش نمیذارم خودش میشه. یا اینکه میذارم ایران رفتم درستش میکنم که ارزون تر تموم شه. بعد هی بدتر شد. یادمه داشتم با دوستام میرفتیم ملبورن تو هواپیما شروع کرد به ذوق ذوق کردن. من همونجا بهش قول دادم اگه همکاری کنه و تو این سفر اذیت نکنه برگشتنه میرم درستش میکنم. که البته زیر قولم زدم.

گذشت تا اون ماجرا که تعریف کردم وسط فیلم موقع خوردن پاپ کورن از وسط شکست! بدبخت انقدر پوسیده بوده که از تو خالی شده بود. خلاصه دیگه مجبور شدم برم دندون پزشکی. من الان نمیدونم دندون پزشکی های ایران چطورن و چندن و چیکار میکنن. ولی یادمه اون موقع ها رسما محل شکنجه بودن. دکترا هم بیشتر به قصاب شباهت داشتن تا دکتر. توهین نباشه البته! خلاصه رفتم دندون پزشکی.

اینجا ملت یه سری خاصیت هایی که منحصر به خودشونه. مثلا مدام تشکر و عذرخواهی میکنن از همدیگه و به ملت به شدت، در حد مرگ مودبند. ه خاصیت دیگه هم دارن و اون اینه که یه چسزو صد دفعه توضیح میدن که کامل شیر فهم شی. حالا اینا رو همه رو جمع کنید تو این دندون پزشکی که منو دید. اول یه چکاپ کامل کرد و عکس و اشعه ایکس و کوفت و زهر مار و سیخونک و اینا. بعد یه لیست بلند بالا گذاشت جلوم که اول از کجا شروع میکنه و به کجا میرسه و پیشنهاد میکنه که بعدن چیکار بکنیم.

بعد جالبه که تو مطب، رو سقفش تلویزیون هست که تو این مدت خدای نکرده حوصله ات سر نره و میتونی شبکه دلخواهتو انتخاب کنی. یعنی اینجا ملت رسمن لوسن. زیادی لی لی به لالاشون میذارن به خدا.

چکاپ خودش یک ساعت طول کشید، با طول و تفاصیل. دو نفر آدم، یه دکتر و یه پرستار رو دندون آدم کار میکنن. نا قابل دویست و پنجاه دلار. که فقط ببیننت. یادمه ایران خدابیامرد با این پول یه ست دندون میشد خرید کامل. اوکازیون. خلاصه اون لیست بلند بالا هه کامل انواع پر کردن و ترمیم و جرم گیری و روت کانال و کشیدن توش هست. استرالیام که کلن همه چی ده برابر همه جا گرون تره، دندون پزشکی هم که پول خون اجدادشون. بعد جالبه که وام میدن به ملت که بتونی تو یه سال یا دو سال بازپرداخت کنی که بتونی دندوناتو درست کنی. یه راه دیگشم اینه که ماهی یه بار وقت بگیری که پولت برسه  و مجبور نباشی وام بگیری. که من دارم همین کار میکنم تقریبن.

تا حالا دو جلسه رفتم، یه سری پر کردن معمولی، یه سری پر کردن موقت اون دندون شکسته هه. (یه چیزی رو هر پیچ میکرد که آخرش نفهمیدم چیه. هی یه پیچ گوشتی گنده داشت میچظوند اون تو و میپیچوند!) و یه سی جرم گیری (که به اندازه ده تا پر کردن زجر داد). حالا روت کاناله مونده و دو سه تا ترمیم دیگه.

امروز داشتم به همکارم میگفتم که من کلا از رفتن پیش آدمایی که باهات کار میکنن همیشه بدم میومده. مثل دندون پزشک و سلمونی و دکتر و اینا. واسه همین کلا دو سال موهامو کوتاه نکردم. دندون پزشکی هم که دوازده سیزده سال نرفتم. دکترم تا جایی که بشه نمیرم. ولی دیگه دارم کم کم عادت میکنم برم. یادمه بعد از اون دو سال، اولین باری که میخواستم برم سلمونی رسما استرس داشتم و نمیدونستم اصلا به یارو چی باید گفت! حالا الان دندون پزشکی مثل سلمونی رفتن شده، اتوماتیک میرم و میخوابم رو این تخته و آماده.

راستی گفتم موقع درست کردن دندون به آدم عینک آفتابی میدن که اون نوره چشمتو اذیت نکنه؟ خیلی لوسن اینا خدایی..

نتیجه

سپتامبر 14, 2011

خب نتایج مسابقه دو هم اومد. مسابقه مزخرفی بود. حدود سی هزار نفر فقط تو قسمت ده کیلومتر شرکت کرده بودن. با اینکه قرار بود مسابقه شیش و ده دقیقه صبح شروع شه، که شروع هم شد، فقط بیست دقیقه طول کشید که ما به خط شروع برسیم. یعنی به صورت مورچه ای داشتیم راه میرفتیم اولاشو!

بعد این همه آدم خیلی هاشون به صورت گله ای و دست در دست هم که نترسید نترسید ما همه با هم هستید داشتن خوش و خرم قدم میزدن. مصیبتی بود ویراژ دادن بین این همه جمعیت. خیلی وقتا مجبور بودم از حاشیه کنار جاده برم، یا اگه میخواستم از بین چند نفر رد شم بلند بلند نفس میکشیدم خودشون میرفتن کنار!  بعضی وقتا البته نه همیشه.

اخر سر فکر میکردم خیلی گند زدم یعنی بالای پنجاه دقیقه دویدم. من معمولا تو شرایط کنترل شده و روی تردمیل چهل و دو دقیقه میتونم ده کیلومترو بدوم. فکر میکردم که تو خیابون و تو شرایط مسابقه بتونم زیر چهل دقیقه برم. امروز نتیجه ها اومد و معلوم شد که دقیق چهل و چهار دقیقه دویدم. نسبت به چیزی که فکر میکردم بهتره ولی به هدفم که زیر چهل دقیقه بود نرسیدم. خوبیش اینه که این نتیجه باعث میشه سال دیگه واجد شرایط بشم که از جلوی جمعیت مسابقه رو شروع کنم.

فستیوال بریزبن

سپتامبر 8, 2011

هر سال فستیوال بریزبن همین موقع ها برگزار میشه و من معمولا تنها چیزی که ازش نصیبم میشه همون آتیش بازی اولشه. همون آتیش بازی ای که سال اول کلی با هیجان ازش نوشتم و هر سال مثل یه سنت با بقیه دوستا یه جا جمع شدیم و تماشاش کردیم.

امسال برای اولین بار مهمونی خونه من بود. چند تا از دوستا دور هم جمع شدیم و آتیش بازی رو از رو بالکن من که نمای نسبتا خوبی به شهر و رودخونه داره تماشا کردیم. امسال رقص نور و لیزر هم به آتیش بازی اضافه شده بود و همراهیش با موسیقی ترکیب خوبی رو درست کرده بود. معمولا هر سال میریم خونه دوستم که خونه اش تو شهره و کنار رودخونه ولی امسال چون پدر و مادرش مهمونی داشتن، اون مجبور شد بیاد خونه من. .

امسال خیلی برنامه های فستیوال بریزبن بهتر شده. معلومه که روش بیشتر کار کردن. روی ساختمون های شهر نورپردازی کردن و نور افکن گذاشتن و شبی دو یا سه بار رقص نور هماهنگ با موسیقی اجرا میشه.

در کنار اون تو جاهای مختلف شهر بساط موسیقی زنده و گروه های رقص و تیاتر هم برپاست. خیلی هاشون رو میشه مجانی دید، خیلی ها هم پولین.  امشب دو سه تا از این برنامه های مجانی رو رفتیم دیدیم. یکیش این تونل نور که با حرکت آدم رنگاش عوض میشه و دیگه دو تا گروه جاز.

اما جمعه شب با بر و بچه برنامه داریم بریم یبرای یک اجرای رقص. برنامه به این شکله که این گروه رقص معاصر رو با تکنولوژی مدرن ترکیب کرده و روی صحنه تشکیل شده از سنسور و صفحه های نورانی شکل جدیدی از رقص هنر مدرن رو به وجود آورده. تبلیغش تو این ویدئوی زیر هست:

امسال برای اولین ساله که برای فستیوال بریزبن واقعا هیجان زده ام. برنامه رو گرفتم و دارم با اشتیاق تعقیبش میکنم که چه گروه های چه ساعت هایی کجاها برنامه دارن. تازه امشب فهمیدم که یک گالری وسط شهر هست که کلی نمایشگاه های خوب و مجانی تو این مدت داره و من تا حالا از وجودش خبر نداشتم.

انقدر برنامه های جور وا جور هست که گاهی هول برم میداره که کدومو برم و کدومو ممکنه از دست بدم. تازه دو روزه که به تمرین دو هم نرسیدم و مسابقه همین هفته است. یکشنبه ساعت شیش صبح. با اینکه به خودم قول دادم حتما شرکت کنم و رکورد خوبی بزنم و براش تمرین هم کردم منتها ساعتش و رفت و آمدش به شدت به شکم انداخته. باید چهار پاشم که چهار و نیم به قطار برسم که تازه بعد از نیم ساعت برسم به ایستگاهش و یک کیلومتر و نیم پیاده روی کنم برسم اول خط که تازه بخوام ده کیلومتر اونجا بدوم. اونم ساعت شیش صبح!

نتیجه رو بعدا تعریف میکنم.

دانشگاه لعنتی کثیف

سپتامبر 1, 2011

از دانشگاه شریف ایمیل اومده که میخوان در مورد موفقیت های حرفه ای و شخصی دانش آموختگان دانشگاه اطلاعات جمع کنند و بعد پرسیده اگه خودتون یا یکی رو که میشناسین و تو دانشگاه شریف درس خونده، یکی از موفقیت های لیست شده در زیر را کسب کرده به ما اطلاع بدین که بهتون افتخار کنیم. بعد اون پایین یه سری جایزه و مدال المپیاد لیست کرده که اسم هیچ کدوم حتی به گوشمم نخورده.

این لیست برام یادآور خیلی چیزا تو شریف و کلا سیستم مزخرفش بود. همچین لیست درست کردن که انگار اگه مدال المپیاد یا جایزه جشنواره یا عنوان محقق برتر داریم میخوایم در موردتون بدونیم، وگرنه به جهنم که هر جهنم دره ای که هستین.دقیقا انتظاری که از شریف میشه داشت. فقط ما شما رو آدم حساب میکنیم اگه المپیادی و خرخون باشی. موفقیت حرفه ای و شغلی و شخصیتون هم اگه قابل اندازه گیری در ابعاد مدال و جایزه و اینا نیست، بذارین در کوزه و آبشو بخورین.

همین سیستم احمقانه و مزخرفه که دنبال موفقیت تو جاهای اشتباه میگرده. من که یادمه بیشتر المپیادی ها و بچه خرخون های دانشگاه کاملا تو یه دنیای دیگه ای سیر میکردن. خیلی دلم میخواد بدونم واقعا تو دنیای واقعی و محیط غیر تخقیقی و المپیادی تونستن گلیمشونو از آب بکشن بیرون یا نه. یعنی اون استادی که وقتی بهش سلام میکردی سکته ناقص میکرد، مسلما هیچ چیزی از روابط اجتماعی حتی به گوشش هم نخورده.  اون وقت معیار موفقیت شریف ایشون رو موفق حساب میکنه چون مثلا چهار تا مدال جهانی برده.

مثلا ندا برای من کاملا قابل افتخار تر و احترام تره. کسی که اونقدر باهوش بوده که سر همون کلاس های اون المپیادی ها بشینه و از همون اساتید اونا نمره قبولی بگیره. همزمان زندگی شخصی و اجتماعی خودشم جلو ببره. بعد بتونه مسیرشو عوض کنه بره مدیریت بخونه و تو مملکتی که همه از بیکاری و بدبختی مینالن، کار خوب پیدا کنه و زندگیشو به خوبی اداره کنه. این به نظر من صد برابر با ارزش تر از اون المپیادی ایه که زندگی تک بعدیش خلاصه میشه تو همون مدالی که برده و قابلیت های احتماعیش در حد جلبک و باکتری تک سلولیه.

معیار های موفقیت تو مملکت ما حسابی قاطی شده. خلاصه شده تو مدرک و دیپلم و لیسانس و فوق و دکترا و مدال. هیچ کس اونجا بهت نمیگه تک تک قدم هایی که برمیداری برای خودت، هر کدوم یه موفقیته. مهم نیست چیکار میکنی و کجایی، هر قدمی که برای پیشرفت خودت و جامعه و محیطت برمیداری.

همه اینا با دیدن ایمیل شریف برام دوباره زنده شد. سیستم گهی که همون موقع اش انگار به اندازه کافی ما، غیر المپیادی های غیر خرخون و نرمال رو نادیده نگرفت، حالا برگشته بازم بعد از ان سال یاداوری میکنه که اگه مدال نبردین و جایزه جشنواره خوارزمی ندارین ما نمیخوایم در موردتون بدونیم. به جهنم. تف به اون سیستم آموزشی، تف به اون سیستم فرهنگی، تف به همه چیش. تف به اون فرهنگ و سیستمی که همه معیارها و ارزش هاش جاهای اشتباه و قاطیه. تف!

Love is a losing game

اوت 8, 2011

Amy Winehouse مرد!

یادمه آلبوم بازگشت به سیاهیش که اومده بود چقدر ذوق مرگ شده بودم. نمیدونم چرا همیشه خیلی احساس نزدیکی میکردم بهش، وقتی مرد از همیشه بیشتر.  فاکد آپیش و به هیچ کجاش گرفتن زمین و زمانش. اونقدر جذبه داشت که همینطوری فاکد اپ بره سر صحنه و به جای خوندن بتو بتو تلو تلو بخوره و هنوز ملتی براش صف بکشن. حیف.

امسال میخوام تو مسابقه دو بریزبن شرکت کنم. پارسال بیست و هشت هزار نفر شرکت کننده داشته و میانگین زمان یک ساعت و بیست و دقیقه بوده. البته نفرای برتر تو سی و چند دقیقه تموم کردن ده کیلومتر رو. من خودم ده کیلومترو الان میتونم تو چهل و چند دقیقه بدوم. حالا نمیدونم تو چهار هفته ای که به مسابقه مونده میتونم رکوردم رو بهتر کنم یا نه.

ساعت یک و نیم صبحه و من فردا صبح باید برم سر کار و اصلا حوصله ی هفته کاری دیگه رو ندارم.

در هفته گذشته من تقریبن هر روز سینما بودم.  سه شنبه معلم بد کامرون دیاز و دیدیم که خیلی خنده دار و چرند بود. یه چیزی در حد و مایه های همین فیلمای گلزار و  شاکر دوسته. فرداش سیاه  سیاره میمون های جدید رو دیدم. جمعه فیلم تقریبن ایرانی شرایط که تبلیغاش به شدت خود خوب بود ولی متاسفانه خودش فیل فیلم متوسطی از آب درومد. یعنی قشنگ پتانسیل یه فیلم خیلی خوب شدن رو داشت ولی زیادی طولانی بود و یه جاهای بیخودی مانور میداد که اصلا لازم نبود.

سر فیلم سیاره مبمون ها داشتم پاپ کورن میخوردم و به این فکر میکردم که دیگه بسه و پاپ کورن چه چیز مزخرفیه که یهو تلق یه چیزی تو دهنم پکید! اول فکر کردم از این ذرت های نترکیده است که سفتن و یهو میترکن. بعد دیدم نه جریان انار انگار جدی تر از این حرفاس. یه خورده این ور اون ور کردم دیدم بعله دندونمه که شکسته. حالا تو این هیر و ویر باید برم دندون پزشکی. حالا شانسی که آوردم این بود که نه درد گرفت نه هیچی ولی یه تیکه گنده از دندونه کنده شد رفت.

کار تمام وقتم مصیبتیه. از صبح تا عصری که سر کارم، شب تا صبحم خواب دفتر و همکارا رو میبینم. یعنی امروز ظهری خوابیده بودم، خواب دیدم که سر کارم و دارم به این فکر میکنم که اه، امروز دوشنبه است و باید یک هفته تمام برای آخر هفته صبر کنم. بعد بیدار شدم دیدم نه بابا جریان بدتر از این حرفاس. تازه امروز یکشنیه است و هنوز حتی دوشنیه نشده. کار تمام وقت روتینش بده، پولش خوبه.

همینه که به آدمایی مثل امی واینهاوس غبطه میخورم. ریکس میکنن و میرن دنبال چیزی که به قول نامجو فقط فکر میکنن که توش از همه بهترن. ما ترسو بودیم متاسفانه و امنیت رو انتخاب کردیم و تقصیرو انداختیم گردن شرایط.

ژوئیه 24, 2011

چش زدم خودمو! سرما خوردم. سه چهار روزه همش خونه گرفتم خوابیدم. اه

من

ژوئیه 19, 2011

فعال شدم. روزای کاری مجبورم صبح زود از خواب بیدار شم. حموم و مموم و صبونه و اینا که برم زود به قطار برسم بتونم نه سر کار باشم. تا پنج اینا که سر کارم. بعدش میام خونه خریدی مریدی چیزی اگه لازم بود میکنم اگه هم نه که جیم!  کلن شبا چهار پنج ساعت میخوابم. بعد هر از گاهی، هر چند روزی یه بار یهو می افتم دوازده ساعت پشت سر هم کپه مرگ.

شنبه صبح پاشدم، به جمع و جور کردن، بعد رفتم جیم. اومدم خونه ناهار. عصری رفتیم با بر و بچ فستیوال فرانسوی ها تو ساوت بنک. موسیقی زنده و رقص و غذا و شیرینی. هر چند بارون گرفت و گند زد بهش. بعد شام، بعد پارتی خونه یکی دیگه. بعد از همه با هم کلابینگ! تا سه چهار صبح. جاتون خالی. عوضش کل یکشنبه رو خواب بود. یعنی هی پامیشدم یه چیزی میخوردم، دوباره میگرفتم میخوابیدم.

اخر سال مالیه و موقع مالیات دادن و مالیات گرفتن. من که تو سال گذشته سه چهار تا کار عوض کردم باید صبر میکردم فرم های همشون بیاد تا بتونم اظهار نامه مالیاتی پر کنم و اضافه مالیاتی که دادم رو بتونم پس بگیرم. حالا مگه میفرستن. باید یه سری هم بشینم درباره این کارایی که هی زرت زرت عوض میکردم بنویسم. حالا خوب شد که نامه های همه شون اومده و میتونم فردا فرم رو کامل پر کنم و بفرستم.

ولی فعلن این کاره که دارم راضیم. تا سال دیگه قرار داد دارم و گوش شیطون کر انگار راضین ازم. منم راضیم. حالا تنوع زمانی و مکانی نداره و روزمره است، ولی ثابت و تمام وقته لااقل.

دارم عادت میدم خودمو به کتاب خوندن دوباره. من آی کیو بعده یه ماه و نیم که تو دانشگاه کار کردم تازه دوزاریم افتاد که میتونم برم از کتابخونه دانشگاه کتاب امانت بگیرم. یعنی میگن عقل که نیست جان در عذاب است. حالا رفتم دو تا کتاب گرفتم و دارم میخونم. تازه خوبیش اینکه به پرسنل که کتاب میدن محدودیت زمانیش خیلی طولانیه و میتونی دو سه ماه کتابو داشته باشی. دو تا کتابی که گرفتم یکی ارباب مگس هاست، یکی هم رهایم مکن! حوصله ندارم فونت رو انگلیسی کنم خودتون اسم انگلیسیش رو حدس بزنین.

میخوام دوباره روزمره نویسی رو شروع کنم. میخوام روباره با فرهنگ شم. باید کلی جبران این چند هفت هشت ماهی که هیچی ننوشتم رو بکنم. کلی اتفاقا برام افتاد تو این مدت. کلی عوض شدم. کلی کارای عجیب غریب کردم که به ذهن خودمم نمیرسید که ازم برمیاد. یادمه یه بار نوشته بودم آدما همیشه یه فرم کارت پستالی از زندگیشون نشون میدن. خوبا رو میگن، بدا رو نمیگن. واسه همین فکر میکنی که زندگی بقیه چقدر گل و بلبله و تو چقدر بدشانس عالمی که همه بلاها سر تو میاد. حالا میبینم خودمم همینطورم. شاید نشستم یه روز بد و خوبو با هم نوشتم.

عادت

ژوئیه 18, 2011

میگن سیاه نماییه. میگن خبرگزاری های خارجی تصویر بدی نشون میدن از ایران. یادمه همون اولا که اومده بودیم، وشاید هنوزم، باید چقدر تو سر خودمون میزدیم و بزنیم که ایران به اون بدی که میگن و شنیدین نیست و اوضاع خیلی بهتره و زندگی جریان داره. سیب هست، انار هست، خب کوفت هم هست.

حالا دیگه سیاه نمایی رسانه های خارجی لازم نیست. هر روز خبر دستگیری و شکنجه و آدم ربایی و اعدام میاد. جداسازی جنسیتی، جدا سازی عقیدتی، زندانی شدن آدم حسابی ها، ممنوع الکار، ممنوع التصویر، ممنوع النفس. همه هم از خود خبرگزاری های داخلی مخابره میشه. دیگه سیاه نمایی لازم نیست. همینه.

بعد از سه چهار سالی نرمال زندگی کردن، نرمال رفتن و نرمال اومدن، میبینی که چه مصیبتی بوده زندگیت. بچگیت، جوونیت. میبینی که چقدر گند رو باید تحمل میکردی، استرس و تنش و فشار های بیخود. تازه چقدر شانس داشتی که خونواده خوب داشتی که حواسشون بهت بوده و تقریبن هر چی میخواستی دم دستت بوده.

خونواده ای که مجبور شدی بذاری بیای که شاید سالی یه بار بتونی ببینیشون. بعد از بیست و چند ساعت پرواز و چند میلیون تومن پول، که اگه پولت برسه بتونی بلیت بگیری.

دوری و دلتنگی و بدبختی و زبون نفهمی و همه رو تحمل میکنی و دور و برت چهار تا آدم و یه سری خرت و پرت جمع میکنی و اسمشو میزاری زندگی.  هر از گاهی اخبار میخونی و فیلمی که از وطن میرسه میبینی و دوباره هر دفعه برات همه چی زنده میشه. مدرسه و صف و زمان جنگ و کوپن و سانسور و پلیس و بسیج و گشت ایست بازرسی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه.

خبرایی که میاد، هر کدوم تک تک فاجعه اند. یادت میاد که این زندگی روزمره خودت بوده. زیر اون همه فشار و تنش. منتها عادت کرده بودیم. عادی بود. عادت داشتیم. فکر میکردیم خب همینه دیگه لابد.

حالا گاهی به گذشته نگاه میکنی و فکر میکنی که میارزبده یا نه؟ و بعد از یه روز مثل آدم زندگی کردن میفهمی که  چاره دیگه ای نبوده.

حالاشم عادت کردیم. عادت میکنیم. حواسمون نیست. میریم و میایم  و فکر میکنیم که همینه دیگه لابد. کسی نیست بزنه تو سرمون و واسه خودمون خوشیم.

توضیح غیرضروری: آدم مهاجر به طور متوسط پنج سال از آدم غیر مهاجر عقب تره.

توضیح غیر ضروری دوم: عادت کردن هنر نیست، هنرمند کسیه که بتونه هر روز تغییر ایجاد کنه.

توضیح غیر ضروری سوم: کاش ده سال زودتر اومده بودم خارجه

روزمرگی ها و اندورفین

ژوئیه 12, 2011

الان بیشتر از یکسالی میشه که مرتب ورزش میکنم. یعنی اینکه من تنبل گشاد ورزش کردن رو بذارم تو برنامه روزانه ام و به اینجا برسم که اگه یه روز فعالیت بدنی نکنم و یا نرم بدوم اعصابم خورد میشه، خیلی حرفه.

ولی جدی همیشه میگن که ورزش خیلی تو روحیه تاثیر داره و آدمو سرحال میاره و این لوس بازیا که هر وقت میشنوی میخوای خر گوینده رو بچسبی و تا چشماش از حدقه درنیومده خرخره اش رو ول نکنی، ولی جدی درسته! یعنی قشنگ وقتی اعصابت خرابه و از دست زمین و زمان شاکی ای، فقط کافیه بری ده دقیقه بدوی تا کاملا سر حال بیای و احساس خوبی داشته باشی.

گویا موقع ورزش طولانی بدن endorphins تولید میکنه که اثری مشابه مورفین داره و یاعث ایجاد روحیه و خوشحالی میشه.

در هر حال، امروز برای من از اون روزا بود که از صبح همه چی بدم میاد و دست به هر چی میزنم خراب میشه. از صبح کارام گره خورد، بعد طرفای ظهر احساس مریضی و سرماخوردگی کردم. عصری یه گند خوشگل زدم به یه اسکریپتی که یه نفر دیگه نوشته و حالا فردا باید برم ببینم چطوری مییتونم جمعش کنم و امیدوارمم یه جایی یک بک آپی چیزی باشه. بعد گوشی ایپادم خراب شد. بعد عصری از شرکت موبایلم اس ام اس اومده که اعتبار موبایلم داره تموم میشه. یعنی نمیدونم چه اپلیکشینی گرفتم که کردیت یک ماهه ام رو بای یه هفته ای تموم کرده.

یعد همینطوری با اعصاب خراب نشسته بودم پای کامپیوتر و True Blood دانلود میکردم که دیدم اگه نرم ورزش تا آخر شب میخوام همینطوری حرص بخورم. و جدی حالم حسابی جا اومد بعدش.

الانم میخوام برم بقیه کتابی که از کتابخونه گرفتم بخونم. برگشتم به دوران کتابخونی و بسی حال میدهد.


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.