تا حالا چندین بار برام این مسئله اثبات شده، ولی خودم همش یادم میره و باید برای خودم یاداوری کنم دائم. تغییرای زندگی آدم ممکنه در طول زمان اتفاق بیافته، یا اینکه خیلی سریع و یکی دو روزه باشه. یعنی فاصله یه اوج تا یه فرود ممکنه حتی چندین ساعت باشه. خیلی وقتا آدم حواسش نیست درست حسابی. وقتی تو ذلت و بدبختی و بیچارگیه فکر میکنه که تمام عمر تو همین بدبختی میمونه، و یا وقتی که داره میمیره از خوشی فکر کنه دیگه همه چی درست شد و راحت شدم و خلاص!
منتها چه اون بدبختیه و چه اون خوشیه موقته و همیشه آدم از یه حالتی میره به حالت دیگه و همش بستگی به تصمیماییه که میگیره و کارایی که میکنه داره. نکته احمقانه ایه ولی لازمه که هم تو اون اوجه و هم تو اون فروده آدم هی یاداوری کنه به خودش که اوهوی موقته این، میگذره.
واسه همین وقتی که خیلی دیگه احساس بدبختی میکنی، لازمه که باور کنی که میشه وضعو عوض کرد، و باید بلند شد و ماتخت گشاد رو جمع کرد و یه قدم رو بذاری جلوی قدم بعدی. یه جا خوندم که اگه فکر میکنید چیزی یا شرایطی سد راهتونه برای رسیدن به خواسته تون عوضش کنید! یاحداققل برای برداشتنش سعی کنید. اگه فکر میکنید تغییری تو خودتون اعتماد به نفستون رو زیاد میکنه، انجامش بدین. این طوری از جلوی چشمتون میره کنار و میتونین به بقیه اش فکر کنید.
از اون طرف هم موفقیت ها و ذوق مرگی ها فوقش یکی دو روزآدمو سرحال نگه میداره. بعد دوره اش تموم میشه و باید حواست باشه کاری نکنی که بعدن پشیمون شی و کاسه چه کنم دست بگیری.
واسه همین وقتی میگن نگران نباش اوضاع بهتر میشه، همون طور نگران هم باش چون اوضاع ممکنه بدتر هم بشه.
با شما نیستم که زندگیتون رو برنامه است و آدم حسابی این. با خودمم. میخوام جلو چشمم باشه لااقل بعدن که دوباره خونمش به خودم یاداوری کرده باشم.
پی نوشت: چند وقت پیش این مطلبه رو به صورت اتفاقی دوباره دیدم. چه بدبخت بودم من. راحت شدم.
پی نوشت دو: چه حوصله ای داشتم و چقدر مینوشتم یه زمانی. اون موقع ها بیکار و افسرده بودم و خلاقیتم زیاد بود. الان مشغول و شادم و خلاقیتم نم کشیده. خلاقیت گویا با افسردگی و بیکاری رابطه مستقیم داره. کاش برعکس بود.
پی نوشت سه: جدیدن یاد گرفتم اگه میخوام کاری بکنم همون موقع انجامش بدم و نذارمش برای بعدن. یه بیست و هفت هشت سالی طول کشید یاد بگیرم اینو. یادمه قبلنا یه لیست داشتم از کارایی که بعدن باید بکنم و کلی لیسته همیشه رو اعصاب بود. بعد هی هیچ کاری نمیکردم و یهو همه رو همزمان بدو بدو میرسیدم بهشون. الان حدیدن همه کارا رو همون موقع میکنم. چند روز پیش خودم تعجب کردم از این همه آدم حسابی شدنم. وقت کمتر دارم، ولی به کارام بیشتر میرسم.




